این عكس از بلندیهای سلسله جبال آلپ در دهكده ژریسون سوئیس بوسیله آرنو بالزارینی در شب مهتاب گرفته شده است
پنجره اي براي گفت و شنيد
این عكس از بلندیهای سلسله جبال آلپ در دهكده ژریسون سوئیس بوسیله آرنو بالزارینی در شب مهتاب گرفته شده است
1
تا در را بستم گفت: الحمدالله.
گفتم: چرا ستایش می کنی کسی یا چیزی را که نیست؟
پرسید: یعنی چه؟
گفتم : مگر خدایی هست که تو ستایش اش می گویی؟
پرسید: نظر شما چیست؟
گفتم: نه، خدایی وجود ندارد؟
شعرهایی از حافظ خواند و مولوی و با استشهاد و به آنها گفت که خدا هست. گفتم این عین ادعاست. حافظ و مولوی هم فقط ادعا کرده اند و بس و هر گز بر ادعای خود برهانی نیفزوده اند.
گفت، ولی هر کس اعتقادی دارد. وشنید که آری هر کس اعتقادی دارد، اما من به خدا اعتقاد ندارم، زیرا نمی بینم خدایی در کار باشد و طبیعتا نمی زییم آنچنان که گویی خدایی هست. آری چون اعتقاد ندارم که خدایی هست لازم نیست به لوازم عقلی و اخلاقی و...آن هم پای بند باشم. راننده تاکسی نگاهی به صورت من انداخت و با دودلی در پی آن بود که مرا قانع کند خدا وجود دارد. منشا تردیدش شاید این بود که ظاهرمن به آدم های مذهبی خدا باور شبیه تر بود تا آدمهای لا ادری یا ملحد!
راننده، که درویش می نمود، دست از ذکر گفتن با صدای بلند بر نمی داشت و من هم دست از این حرف که خدا وجود ندارد؟
2
کمی که جلو رفتیم، مسیری در پیش گرفت که برایم آشنا نبود. اعتراض کردم که اشتباه می روی. گفت، روزی لااقل پنج شش بار این راه را می رود. یادم آمد که قبلا هم مقصدم را یکبار دیگر از این مسیر رفته بودم. اعتراف کردم که راست می گوید و درست. اما فقط همین را وگرنه در بحث قبلی حق با او نیست و باز اصرار کردم که خدا وجود ندارد، اما افزودم نه این که در حقیقت خدا نباشد ـ که بودنش اوضح و اضحات است ـ بلکه خدا برای ما وجود ندارد. و برای او توضیح دادم که به واقع ما چنان می زییم که گویی خدایی وجود ندارد.
راننده گفت:از اول هم می دانستم که تو به خدا اعتقاد داری.
به مقصد که رسیدیم 5000 تومانی ای به او دادم. سپاسی گفت. گفتم تو که ادعای درویشی و فقر داری چرا بقیه پول مرا پس نمی دهی؟ کرایه 3500 تا4000تومان است. گفت درست است، ولی ما معمولا 5 هزار تومان می گیریم. خواستم بگویم: دیدی خدا نبود! اما آنقدر عصبانی بودم که نشد و نگفتم. در ماشین را بستم و دستی تکان دادم و بدرودی به رسم ایرانیان، نه از عمق جان!
3
در جوامع دینی، اعتقادات دینی و در راس آنها اعتقاد به خداوند و معاد، موجب می شود که تعداد کثیری از آدمیان به اخلاق پای بند باشند. کم شدن و گم شدن اعتقادات دینی، می تواند از تخلق افراد این جوامع بکاهد و در رفتارهای آنان تاثیر سوء بگذارد.
اعتقاد به خداوند همیشه و همه جا حاضر و ناظر، کمک می کند به بیداری و هشیاری آنچه به آن وجدان یا قاضی القضات درونی گفته اند و می گویند.
4
بحث را از زوایای مختلف می توان پی گرفت، اما من ترجیح می دهم به جای آنکه آن را ادامه بدهم و به سرانجامی برسانم یا نرسانم با این پرسش خاتمه اش دهم: " آیا اگر ما به عنوان افراد یا شهروندان یک جامعه فرضی به اصول اخلاقی پای بند نبودیم یا کمترین پای بندی را داشتیم، حق داریم از دیگران بخواهیم که به آنچه خود متعهد نیستیم متعهد باشند؟ " برای مثال اگر ما روزمان بی دروغ شب نمی شود، می توانیم از سیاست پیشگان بخواهیم که کمتر دروغ بگویند؟ و به عبارتی به آنها بگوییم: " ما دروغ می گوییم، اما لطفا شما راستگو باشید؟ "
پس شاید بد نباشد نخست با خود و به خود بیندیشیم و اول به اصلاح خود بکوشیم .
تن آسایی و ترسویی است که سبب می شود بخش بزرگی از آدمیان با آنکه طبیعت آنان را دیرگاهی است به بلوغ رسانیده و از هدایت غیر رهایی بخشیده با رغبت همه ی عمر نابالغ بمانند. نابالغی، آسودگی است. (ایمانوئل کانت)
در نوشته ای به یکی از ویژگی های آسیب زن و خطر آفرین سیاست ورزی در این دیار - یعنی خود بر حق پنداری و رقیب را باطل مطلق انگاری - اشارت بردیم. در این نوشته، می خواستم به سببی به آسیب شناسی اصولگرایان بپردازیم، اما هر چه کوشیدم نتوانستم ایشان را از رقیبانشان در ویژگی های اصلی جدا بینگارم. این است که این بار هم از همه می گوییم، همه اهل سیاست در این دیار و شاید در بسیاری از نقاط جهان.
1 سیاست ورزی همچون ماله کشی
ورود به عالم سیاست بدون استادی در حرفه بنایی نا ممکن است.برای ساختن ساختمان یکی هم باید بر درزها و زشتی های ساختمان ماله بکشد و به گچ یا سیمانشان بپوشاند. عیب ها از همگان، یعنی اغبار، باید که پوشیده بماند. در سیاست هم مثل ساختمان سازی اگر ماله کشی در کار نباشد و بدون پوشیدن عیوب از چشم همه ی مردم، یعنی اغیار، ساختمانی که ساخته شده خریدار نخواهد داشت . عیوب هم حزبی ها را به ماله ی انکار باید از چشم ها مخفی کرد. در این عالم هر که عیب خویش یا هم حزبی های خود را به دیگری بگوید، یا اگر دیگران دیدند وگفتند و او انکار نکرد در ابتدای راه مانده است و از هر سو باید ملامت دوستان را به جان بخرد. بیچاره اینجا سیاستمدار آزاده ای است که ماله کشی نمی خواهد کرد عیب خویشتن را و عیب دوستان را.
2سیاست ورزی همچون تقلید
بر پای خرد خویش ایستادن و به خود خویش امید بستن و تکیه کردن کاری است که زحمت بسیار دارد و اجر و فایده اندک. پس هر انسانی - بویژه اگر زرنگ باشد و سیاستمدر- آن به می بیند که بر مقبولات و مشهورات تکیه کند و کار خویش پیش ببرد. چرا باید خود را با بخشی از جامعه مثلا درگیر کرد برای سخن یا اندیشه یا راهکاری تازه، حتی اگر این تازگی مقرون به حقیقت باشد یا مفید به فایده بیشتر. و بیچاره اینجا سیاستمداری که ذوق می ورزد و می اندیشد و گاه برای برون رفت از وضعیتی به وضعیتی مطلو بتر یا برای عبور از بحرانی، راه حلی ارایه می دهد بیرون از دایره ی عادات .
3 سیاست ورزی همچون خود پیشقراول بینی
سیاست و عمل سیاسی، فکر و ذکر و عمل بسیاری از نخبگان در سراسر جهان است. و این، یکی از ویژگی های زمانه ی مااست. ما دقیقا نمی دانیم چهار هزار سال پیش پیشه اجتماعی هم این همه در حیات آدمیان ریشه دوانده بوده است و این همه از تنوع بر خوردار بوده یا نه؟ حداکثر می دانیم که با رشد همزمان فرد و جامعه بشری کار و بار سیاست در زندگی آدمی زاده رسیده است به ایستگاهی که اکنون رسیده است. سیاستی که این همه نخبه در تدارک جزء –جزء آنند، با این وسعت و عظمت، نمی تواند پیشقراولی خاص داشته باشد . بیچاره اینجا اما سیاستمداری که برای اداره کل دنیا برتامه نداشته باشد و متواضعانه بخواهد و بکوشد که بخشی از جریان عظیم سیاست ورزی باشد، و بکوشد که از دیگران با تواضع بیاموزد و باز هم با تواضع برنامه برای اصلاح بخشی، و نه کل، امور داشته باشد.
4سیاست ورزی همچون سکون
از نظر سیاست ورزان دیار ما زمان و مکان معنا ندارد،نه از حیث این که این دو ناموجودند، بلکه از این حیث که در محاسبه نبایدشان آورد. زیرا که ثابت و لایتغیرند. معلومات، بینش، و روش ما سال هاست که ثابت است و از اغلب وقایع و حوادث هم که درسی نیاموخته ایم، پس همان به که زمان و مکان را هم ثابت و ایستا بینگاریم تا با ما جور در بیاید. بیچاره در اینجا آن کسی است که به گذشت زمان و تغییر زمانه به دیده تحقیق بنگرد و بخواهد که سازد برگی مناسب آن فراهم آورد و از ابزار های اکنون قدیمی و ناکار آمد دست بکشند.
( این مختصر یکی هم بدان سبب نوشتم که چندی پیش دکتر محسن رضایی برای بهینه کردن امر اجرای، و فقط اجرای، انتخابات در ایران پیشنهادی مطرح کرده بودند. معقول آن بود که این طرح از زوایای گوناگون نقد می شد و عیب و هنرش جمله به بیان می آمد. اما دریغ از کلمه ای از زبان منقدی. به عکس، عده ای آن را آمریکایی دیدند، گروهی نا اصولگرایانه اش خواندند، و برخی هم افغانیزه کردن انتخاباتش شمردند. و می بینید که آسیب های پیش گفته، در برخورد با این پیشنهاد، چگونه خود را نشان دادند. آنکه می اندیشد، آنکه به پیشرفت نظام اسلامی و به استکمال روش های سیاست ورزی در این دیار می اندیشد، آنکه نه برای کل عالم و آدم بلکه فقط برای امری از امور آنهم نه در سراسر جهان بلکه در سرزمینی از سرزمین هایش برنامه ای پیش می نهد، آنکه می تواند از هر کسی نکته ای بیاموزد و خود نیز به تواضع نکته های نوبرانه دارد، آنکه تن به سکون نمی دهد،و... آری چنین کسی، اینجا، به راهی خلاف عادت قدم نهاه است و باید به هشدار و به زنهار و به تکرار به زیستن در سایه ی عادت و تکرار بازگردانده شود.)
براي محسن روح الاميني
1-
اين روزها مشاهده تقابل -و نه تعامل- طرفهاي فعال در عرصه سياست در ديار ما هر وجدان بيداري را به درد ميآورد. آنچه در اين چند ماه در صحنه سياست اين سرزمين نمايان شده و خود را بر همه عرصهها تحميل كرده است، نه آن بود كه بسياري از دوستداران جمهوري اسلامي انتظار ديدنش را دارند. سادهترين و پيشپا افتادهترين و در عين حال كم فايدهترين كار اين است كه به رسم نصيحت از طرفين اين تقابل بخواهيم از آنچه در ذهنشان ميگذرد و بر زبانشان ميآيد دست بردارند. از آن سو، تماشاگر دردمند اين صحنهها –به ويژه رسانهها- چه بايد بكنند؟ آيا بايد به صرف تماشا اكتفا كنند و حداكثر روايتگر آن باشند يا كارهاي ديگري هم ميتوان و بايد به انجام رساند؟ آيا ميتوان نصيحت را هم به روايت افزود و گره از فروبستگيهاي اين روزها كاست؟
2-
روايت اين روزها البته خوب است، هم براي ثبت در تاريخ و درسآموزي آيندگان و هم براي اينكه طرفين اين تقابل، گفتار و كردار خود را در آينه رسانهها بنگرند و نيك بنگرند، بلكه در تصحيح گفتار و كردار ايشان تاثيري داشته باشد؛ همچنان كه هرچه جلوتر ميرويم سنجيدگي بيشتري در اين امور ميتوان مشاهده كرد.
نصيحت هم ميتواند در اندازه خود موثر باشد و بايد باشد. مساله اين است كه نصيحت به تنهايي كافي نيست.
3-
با اين همه به نظر ميرسد ضروريترين كار آن است كه رسانهها عرصهاي فراهم كنند براي تحليل و ريشهيابي آنچه اتفاق افتاد و دارد ميافتد. تحليل حوادث اين روزها از زواياي گوناگون علمي، اخلاقي و ديني ميتواند ما را با اصل درد و علل و اسباب و ريشههاي آن آشنا كند. و اين كاري طبيبانه است. طبيب تا درد را نشناسند و به ريشههايش وقوف نيابد، نميتواند نسخهاي بنويسد كه از پياش تندرستي باشد و راحتي. گفتن اينكه كسي سرفه ميكند يا حرارت بدنش بالا است، كار طبيب نيست. طبيب بايد بداند اين مريض چرا سرفه ميكند و تب دارد و چه شده كه به اين روز افتاده است.
رسانهها البته طبيب نيستند و نسخه نمينويسند، اما برگهاي هستند كه طبيب بر آن دوا مينويسد؛ دوا نوشتني كه مبتني بر تحليل علائم بيماري و نيز مبتني بر وقوف به دانش است كه ره به درمان آن ميبرد.
4-
از جمله اين تحليلها كه بايد نوشت، يكي هم تحليل معرفت شناسانه است؛ تحليل معرفتشناسي آگاهانه يا ناخودآگاه طرفين منازعه.
اين تحليل به ما ميگويد كه: «اين دعوا ديرپاست».
از منظر معرفتشناسانه اگر به گفتار و كردار طرفين دعوا بنگريم، ميبينيم هيچيك از ايشان محق نيست چون همه حق را نزد خود ميپندارد و طرف مقابل را باطل محض ميداند و اين سخن حقي نيست. اما چنين گمان باطلي در ديار ما تازگي ندارد؛ حرف از امروز و ديروز نيست. ديرزماني است كه ما براساس اين پندار، گفتار و كردار خود را تنظيم ميكنيم و تا چنين است، هر امري براي ما ميتواند به گره ناگشودني و اسباب گرفتاري همهگير تبديل شود.
5-
پس اگر ريشه درد يكي هم آن است كه ما خود را حق مطلق و رقيب و مخالف خود را باطل مطلق ميشماريم و در نتيجه صداي رقيب و مخالف را نميتوانيم بشنويم (چون از نظر ما شنيدني نيست) و درد آن است كه ما به جاي تعامل سازنده، با رقيبانمان صرفا ميتوانيم تقابل ويرانگر داشته باشيم، بالطبع درمان آن است كه در اين انديشه تجديد نظر كنيم، انديشه رقيب را به رسميت بشناسيم، سخن او را به قصد فهم كردن بشنويم و بدانيم كه رقيب ما هم محق است متفاوت از ما بينديشد و حق دارد به همه آن چيزهايي برسد كه ما رسيدهايم و همه آن چيزهايي را داشته باشد كه ما در اختيار داريم.
6-
جالب اينجاست كه ما هم در عمل، تفاوت در انديشه و سليقه را به رسميت شناختهايم و از اين رو- مثلا- اجازه دادهايم احزاب و سازمانهاي مردم نهاد مختلفي در كشور به صورت قانوني فعاليت كنند و هم در عمل، تفاوت انديشه و سليقه را به رسميت نميشناسيم! (و ما كه ميگويم، مقصودم، گروه مستقر در دولت يا مجلس نيست، بلكه همه فعالان سياسي است، چه آنها كه در قدرتند و چه آنها كه در انتظار آن در صف منتقدان نشستهاند و جالب آنكه تا جاي طرفين عوض ميشود، رفتار و گفتارشان هم عوض ميشود! از دیرباز در دیار ما آن که بر صندلی قدرت تکیه دارد خود را حق مطلق و مطلقا حق می داند و رقیبان را باطل مطلق و مطلقا باطل.)
به باران
سپردم که
دستت بگیرد
ولی او
به چشم سیاهت
طمع کرد
پر است چشم وگوش ما ،بخصوص این روزها ،از گلایه ی همه که کتاب نمی خوانند ایرانیان . وپاسخ ها از جمله این است که : ایرانیان مردمانی شفاهی اند،بیشتر می گویند ومی شنوند تابنویسند وبخوانند./ سانسور وجود دارد،انگار شعر دهه ی چهل ـ مثلا ـ وقتی متولد شد که سانسور نبود؟ شک نکنید که هر ایدیولوژی وسیاستی،سانسور خودش را دارد . /کتاب ها( عرضه) با خواسته ونیاز مردم (تقاضا )هماهنگ و متناسب نیست ، مثلا در کشور پیشامدرن ما اغلب ،آثار پست مدرن ترجمه می شود که چندان با شرایط ما سازگار نیست . / ترجمه ها اغلب نا مفهوم است ،یا جانا سخن از زبان ما می گویی . / با رواج فست فود ، فست بوک هم باید راه بیفتد،نمونه ی اعلاش کاری است که عباس کیارستمی با حافظ و سعدی کرده وپرفروش است . / و... من اما می خواهم ستایش کنم از ملت کتاب نخوان ایران. از جمله به این دلیل که این معیارهایی که برای کتابخوانی وجود دارد ،ایراد دارد . در قدیم ،وهنوز هم در بعضی مناطق،یک جلد شاهنامه،چند نسل از اهالی یک روستا را چه ها که نمی کرد : سرگرم ، حافظ شعر و فرهنگ وزبان ایرانی،حکیم وخردمند ،آگاه به امر خود ،اهل مدارا ، سر خوش ، و...هنوز هم اگر کتاب باشد کتابی،چنین تواند کرد با بسیاری .اما صد رحمت به کتاب های آشپزی وگل آرایی و چه و چه که لااقل خاصیتی دارند،اما چه بسا کتاب ها که عین ضلالت وبطالت اند.
اغلب آدمهای بزرگ،مثلا دکارت،کم اما درست کتاب می خوانده اند . می گویند،شاگردی وارد اتاق استادش شد
. دید بی چراغ نشسته است. پرسید : چه می کنید استاد ؟ گفت :مطالعه . گفت : بی چراغ! شنید :نه با چراغ . آنچه را که زیر چراغ روغنی از نظر گذرانده ام ،به نور عقل مرور می کنم و تحلیل !
آدم عاقلی هم می گفت :کتابی را ـ که از قضا کتاب سال هم شده بود و پر فروش ـ هر چه می خواندم کمتر می فهمیدم . تعجب می کردم که چرا دیگران این همه از آن تمجید می کنند.تا آن را با اصل انگلیسی اش مقابله کردم . دیدم مترجم نفهمیده،ترجمه کرده، نا مفهوم از کار در آمده است کارش.اهل فضل اما برای این که از قافله ی علم و تمدن عقب نمانند با جماعت همراه شده از کتاب مذکور تعریف می کردند بی که جرات داشته باشند بگویند چیزی از آن نفهنیده اند! به کریم حکیمی عرض کردم : اندکی هم زندگی کن !به جای این که اثری فلسفی یا رمانی بخوانی درباب زندگی و از آن طریق در پی فهم زندگی باشی،خودت برو زندگی را تجربه کن !
نه آن که آن درویش نباید کتاب بخواند - که می خواند و از همچو منی هم نصیحت نپذیرفت و نمی پذیرد ـ بلکه می گوییم زندگی هم بکند. هم بخواند هم زندگی کند،این جوری هم زندگی اش غنی می شود هم مطالعه اش. تا بعد .
دیری است که دو جناح چپ و راست در دیار ما به آخر رسیده اند. از جمله نشانه های این به آخر رسیدن یکی هم در انتخابات دوره ی نهم ریاست جمهوری خود را نشان داد. در این انتخابات، مردی بازی را از همه ی احزاب و جناح ها برد که آشکارا می گفت، نه اعتقادی به بازی های جناحی دارد و نه نیازی به آن احساس می کند.به کشورهای پیشرفته اگر بنگریم می بینیم که هرگز چنین اتفاقی رخ نمی دهد: این که احزاب و فعالان سیاسی تماشا گر باشند و فردی همه ی آنها را دور بزند و قدرت را در دست بگیرد.
یکی دیگر از نشانه های بن بست در دو جناح چپ و راست در کشور ما، رفتارهای فردی کسانی است که در حزب های خود از افراد تاثیر گذارند.در انتخابات ریاست جمهوری گذشته حجت الاسلام کروبی بدون حمایت حزبی که خود دبیر آن بود، یعنی مجمع روحانیون، نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد و در نتیجه ی رفتار هم حزبی های خود از این جمع کناره گرفت و به تأسیس حزب اعتماد ملی اقدام کرد. یا در انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری هم شاهدیم که برخی افراد جدا از حزب ها یا مجامعی که در آن عضویت دارند به حمایت از نامزدی یا مخالفت یا نامزدی می پردازند. این قبیل رفتار ها هم اگر در دنیای نو بی نظیر نباشد کم نظیر است.و این نیز جالب است که برخی از جمع های موثر در نظام، مثل جامعه رو حانیت مبارز تهران، تا کنون در باره ی یکی از مهم ترین انتخابات( یعنی انتخابات ریاست جمهوری دهم )سکوتی پر معنا اتخاذ کرده است.
2
حزب و کار و رفتار حزبی، امر مدرنی است بر آمده از جوامع مدرن، و پاسخگو به نیازی از نیاز های مر دمانی که در این جوامع می زنید.و ایران کشوری است در حال عبور از سنت و نارسیده به مدرنیته. این شاید علت العلل نا کامی احزاب در دیار ما باشد. در جامعه ما هنوز آن چنان که باید شاید وجود احزاب ضرورت یا ندارد یا اگر دارد، این ضرورت خود را به تصمیم گیران نشان نداده است. با این همه، بد نیست مطلب را اندکی جزیی تر کنیم و در چند و چون این نا کامی به قدر وسع تأمل نماییم.
در ادامه ی این بحث، می توان از ورود پی در پی ارزش ها و فر هنگ سیاسی و اجتماعی نو از طریق تر جمه، تحصیل در دانشگاه های غربی و خارجی، متون درسی رشته های علوم انسانی، و مجلات و روز نامه ها و دیگر رسانه ها و....گفت.از این طریق، فرهنگ سیاسی و اجتماعی نو و ارزش ها ی جدید به جا معه ی ما وارد می شود و این باعث گسست بین نسل ها و در نتیجه جدا افتادن احزاب قدیمی از جامعه می شود، جا معه ای که این احزاب قرار است در قدرت آن را نما ینده و نمایا ننده باشند.
3
اینک به اختصار بعضی دیگر از علل بن بست در دو جناح چپ و راست و سر در گمی آنها در صحنه ی سیاست را مرور می کنیم. با تذکار این نکته که اساسا مقصود از این بن بست آن است که این دو جناح: 1- هم در رفتار های درون حزبی و درون جناحی، 2- هم در رقابت با جناح ها و احزاب رقیب، 3- و هم در ارتباط با بدنه ی جامعه ، بیش از پیش نا توان نشان می دهند.
و اکنون بنگریم به بر خی دیگر از علل این ناتوانی:
۱- جامعه ایران قرن ها پدر سالار بوده و روابط در آن به صورت عمودی تعریف شده است، در صورتی که در جوامع جدید - که حزب مولود آن است - افراد با هم برابرند و روابط افقی تعریف می شود. و این در حالی است که ساختار احزاب و مجامع در کشور ما پدر سالارانه است که با فلسفه وجودی حزب در تضاد است.
۲- در گذار از سنت به جهان جدید، جامعه ایران از شکل های قدیم خارج شده اما بخش های زیادی از آن هنوز به صورت جدیدی متشکل نشده است و بنا بر این حزبی هم که برایند نهایی و سیاسی این اشکال باشد هنوز زمینه و امکان وجودی نیافته است. بر خی از احزاب و گروه های قدیمی، زمینه ها و پایگاه های اجتماعی و فر هنگی خود را از دست داده اند، بعضی هم پایگاه های خود را فراموش کرده اند.
۳- نبود اتاق فکر و دولت های سایه در احزاب و جنا ح ها، و موسمی و انتخاباتی بودن بیشتر آنها باعث شده هیچ حزبی نه بر نامه ی بلند مدت داشته باشد و نه بتواند با رصد واقعیت های فرهنگی، اجتماعی، و اقتصادی خود را بازسازی و به روز کند.
تأمل در احوال احزاب، جمعیت ها ، و جناح های موجود در این دیار می تواند برای حال و آینده تصمیم گیران و تصمیم سازان سیاسی ما مفید باشد.
ارسطو: شک نیست که بهترین حکومت ها آن است که همه کس در سایه آن شاد باشد .(سیاست/ کتاب هفتم 5:2)
1
ناشادی ایرانیان از هر یک از زویای فرهنگ و اجتماع وسیاست که نگریسته شود بیماری دیر سالی است . قرن ها است که ایرانیان از یاد برده اند پدرانشان خداوندی را می پرستیده اند که خالق شادی بود و از نظر ایشان شادی یکی از مهم ترین آفریده های او و بهترین آرزوی مردمان برای یکدیگر و برای جامعه ای بود که در آن می زیستند . شادی در روزگاران گذشته در عهد باستان در اوج قدرت سیاسی اجتماعی و فرهنگی حاکمان و ساکنان ایران یکی از مهم ترین مقومات و ارکان این قدرت بود. کتیبه های به جای مانده از آن عهد اشارتی است محکم برین مدعا.
2
ناشادی بیماری مزمن و دیر پایی است در میان ملتی که خود به استقبال اسلام رفت و بیشترین نقش را در گسترش و تعمیق آن آزادانه بر عهده گرفت. بی شک اگر سهم ایرانیان از فلسفه و ادبیات و تفسیر و فقه و اصول و درایه و رجال و... دیگر علوم اسلامی جدا کنیم رونق واعتبار این علوم چندان چشمگیر نخواهد بود. حکایت نظریه پردازان سیاسی و سیاست ورزان و دبیران و وزیران ایرانی هم چیزی است از همین قرار. اسلامی که ایرانیان با چهره گشاده پذیرفتند بهجت را هم خود سر چشمه ای روشن است وهم بسیار ترویج می کند وتکریم.
3
ناشادی بیماری دیرپا مزمنی است. این بیماری دیری است به بخشی از سنت فرهنگی اقتصادی وسیاسی ما تبدیل شده است. واز پی آن نگاه ما به هستی و هستندگان غم زده و غم بار است. غم غم غم این شاید تبیین وتبعید موجزی باشداز شعر و هنری و ادبیات از قرن پنجم تا قرن پانزدهمی که امروز است .کندی .آرامش در وزن شعر و ریتم موسیقی ما تنه به رنجوری می زند بیشتر تا متانت وتدبیر و... واز این دست نشانه ها بسیار می توان جست در فرهنگ و مظاهر فرهنگی ما .پنهان کاری جعل و قلب اطلاعات و آمار از سوی افراد در برخورد با هم نوعان و حکومت و فاصله ی پر ناشدنی بین حکومت و رعیت و رعیت با رعیت و... .هم اندکی از بسیار نشانه هایی است که سالهاست در سیاست اجتماع ما ظهور و بروز دارد.
4
ناشادی بیماری مزمنی است در رگ رگ فرهنگ و سیاست و اقتصاد این دیار. آری بیماری ای که در دراز مدت و در زمانی به درازای قرن ها در همه اجزای حیات ما ریشه دوانده است.این واقعیت اما هیچ از مسئولیت سیاست سازان دیار ونظام ما کم که نمی کند هیچ آنان را در برابر پرسش های جدی امروز یان و امروز و آینده وآیندگان قرار می دهد اگر این امر را واین درد را چاره ها نجویند وخود در مسیر چاره جویی ره نپویند. این مسئولیت عالمان دینی و دانشمندان ودانشگاهیان ما است درمرحله نخست و نیز مراکز علمی و پزوهشی که در این درد ودرمان آن بیند یشند. و در مرحله ی بعد این وظیفه بر دوش مراکز تصمیم ساز وابسته به نظام - همچو مر کز تحقیقات استراتزیک ریاست جمهوری مرکز پزوهش های مجلس مرکز پزوهش های استراتزیک مجمع تشخیص مصلحت نظام دبیر خانه ی مجمع تشخیص مصلحت نظام و...- است که به عنوان حلقه ی واسط بین مراکز علمی و مجریان به وظیفه خود در این باب اقدام کنند.آرمان قطع ریشه های اندوه و نومیدی از فرهنگ و سیاست و اقتصاد وگسترش شادی در این عرصه ها باید یکی از راهبردها و اصولی باشد که در تدوین برنامه بلند مدت و سالیانه و قوانین و آیین نامه ها در نظر آورده شود وبه لحاظ در آید.
5
ارسطو می گوید: " فقط کشوری می تواند بهتر و برتر از کشورهای دیگر به شمار آید که شاد باشد و درست زیست کند".و سپس می افزاید: " ولی نمی توان درست زیست مگر آن که کارهای نیک انجام داد". واز اینجا است که از شادی و اخلاق به قدرت می رسیم. به واقع ارسطو زیر بنای قدرت راستین هر کشوری را شاد زیستن و متخلق بودن اهل آن می داند. " و فرد یا کشور هیچ کدام نمی توانند کار نیک انجام دهند مگر آن که از فضیلت و خرد بهره مند باشند". پیداست که شهروندان عادی و گروه های مرجع هر کدام به اندازه ی خود در این زمینه دارای سهم و مسئولیت اند و هیچ کدام نمی تواند در این باره فرافکنی کند و از انجام وظیفه ای که بر دوش دارد سر بپیچد.