پريروز با دوستي كه حال مرا داشت، سري زديم به روستاي قلعه بردي به هواي تنفس در خاطرات گذشته و زيارت عزيزاني كه در خاك آن روستا خفته اند. در نگاه به تاريخ نوشته ي سنگ قبرها، همه اش اين بيت خيام از خاطرم مي گذشت كه :
فردا كه ازين دير كهن در گذريم
با هفت هرار سالگان سر به سريم!
و از دوست همراه ام مي پرسيدم:" به راستي چه تفاوتي هست بين آن كه ديروز رخ در نقاب خاك كشيده با آن كه هفت هزار سال پيش در گذشته ست؟"
در برگشت سري زديم به مركز نگهداري از معلولان ذهني. با اولين بوق ماشين، چندتايي از ساكنان مركز دويدند پشت در و از پشت ميله ها دست تكان مي دادند. پرسيدم:"چرا".
گفتند:"به هواي پدر و مادر يا آشنايي كه ايشان چشم انتظارش هستند".
از نظرم گذشت اين چه معلولي ست كه چراغ مهر در دل اش فروزان ست و اين چه خانواده اي است كه اين روشنا را از ياد برده ست . مگر چراغ مهر در دل ايشان فرو خفته ست؟ ... و توجيهات مختلفي به ذهنم رسيد.
موقع برگشت خانمي كه در راه با ما همراه شده بود در پاسخ به اين اندوه من كه:" خدايا حكمت اين تن هاي معلول و روان هاي رنجور چيست؟" گفت: "ايشان آفريده شده اند تا ما قدر سلامت خود بدانيم و عبرت بگيريم!"
براشفتم كه:"مگر ما كه هستيم كه عبرت گرفتنمان سبب اين همه درد و رنج باشد؟" ... و چه مايه مضحک است و مهوع اين كه آدمي خود را محور همه ي اتفاقات هستي بپندارد!